تبليغاتX
غبرګون
سياسي، ټولنيز، تاريخي او انتقادي وېبلاګ

 

عراق؛ چهار سال ديموکراسي با خاک و خون!

محمد کبير (حقمل)

از زمان تجاوز امريکا بر عراق پوره چهار سال مي گذرد. چهار سال قبل از امروز امريکا با سلاح هاي  پيشرفته و فوج نهايت مجهزش بر عراق ده سال تعزيرات اقتصادي کوبيده حمله کرد و طي چند روز حکومت صدام را که بيشتر از سي سال زمام امور عراق را در دست داشت، سرنگون ساخت.

دليل عمدهء حملهء امريکا بر عراق از بين بردن رقيب عمدهء ايالات متحده و رژيم اسرائيل در شرق ميانه بود. صدام حسين بعد از اينکه طي حمله بر کويت دست از دوستي امريکا برداشت؛ يکي از مطرح ترين دشمنان امريکا در شرق ميانه به حساب ميآمد. در ابتدا وي يکي از مهره هاي مهم دوستي امريکا د رمنطقهء نفت خيز و غني بين النهرين بود. زمانيکه در ايران حکومت طرفدار امريکا سقوط کرد و قدرت به دست مذهبيون شيعه افتاد، امريکا مجبور بود يکي از حکام مقتدر را در منطقه از خود سازد، تا در ضمن اينکه راه نفوذ امريکا در آنجا باز باشد، در پهلويش جلو گسترش ايديالوژي  اسلامگرايي سياسي نيز گرفته شود. صدام حسين از آوان حکومتش بحيث يک رئيس جمهور روشفنکر؟! قد علم نمود. وي هيچ نوع سد مذهبي را در مقابل پيشرفت عراق نه مي پذيرفت و جداً با آن مقابله مي کرد. در عين حال صدام نخستين کسي بود که خيال زمامداري بزرگ شرق ميانه در سرش بود. امريکا نيز نخست براي اينکه صدام اعتنايي به اصول دين در مورد پيشرفت کشورش نداشت و در ضمن آن دعواي سلطه بر شرق ميانهء بزرگ نيز در سرش خطور مي کرد، وي را در مقابل ايران تقويه نمود. جنگهاي چندين سالهء ايران و عراق که عامل کشته شدن هزاران مسلمان، شد فرصت مهم ضعف حکومت ايران براي امريکا توسط صدام بود. در اين جنگ امريکا از ته دل صدام را حمايت کرد و کوشش نمود تا اين آتش هرچه بيشتر شعله ور باشد.

بعد از جنگ ايران صدام بر کويت حمله کرد. حمله بر کويت آغاز اختلاف نظر ميان عراق و امريکا بود که در نتيجهء آن امريکا مستقيماً در شرق ميانه مداخله نمود و عساکرش را از زمين و هوا به کويت فرستاد. بعد از خروج نيروهاي عراقي از کويت، امريکا در صدد بهانه هاي مختلف براي رژيم صدام شد؛ اما صدام با آنهم پيوسته در کوشش پيشرفت کشورش بود. وي با اعمار بلند منزل ها، سرکها و سيستم هاي تعليمي و برقي عراق را به يک کشور پيشرفته تبديل کرد. در زمان صدام دورترين نقطه عراق داراي مكتب و كلينيك شد و سركهاي اين كشور نيز به گونه جديد آن ساخته و اعمار گرديد. روزي هم رسيد که فوج تحت امر صدام چهارمين فوج دنيا به حساب ميامد، اين همه پيشرفتها خاري بود که هر آن در چشم امريکا مي خليد و صحنهء نفوذ آن را در شرق ميانه تنگ و نا مساعد مي ساخت. امريكا نيز به منظور از بين بردن اين خار و يافتن يك مهره جديد در منطقه شرق ميانه در صدد از پا در آوردن صدام حسين شد. ايالات متحده به بهانهء اينکه صدام اسلحهء کشتار جمعي مي سازد و امنيت جهاني را برهم مي زند، عراق را هدف تعزيرات اقتصادي قرار داد، اين تعزيرات به مرور زمان سخت تر مي شد و شكل مرض سرطان را براي وجود نو به پا ايستاده و روبه پيشرفت عراق را گرفت، تا آنکه اسرائيل و امريکا تا حملهء مستقيم آن کشور بر عراق، وقت نا وقت مناطق مختلف عراق را هدف راکتهاي خود قرار مي داد. به عقيدهء آگاهان، اين حملات حيثيت ضربات کوچک قبل از شکار بر وجود حيوان عظيم الجثه را داشت.

 بعد از سال 1999 م صدام و حکومتش هدف سخت ترين خواهشات امريکا و ملل متحد قرار گرفت. گرچه قبل از آن هيئت هاي جستجوي سلاح هاي هستوي در عراق رفت و آمد مي کرد؛ اما با آغاز قرن بيست و يک اين روند تندتر شد، ايالات متحدهء امريکا در سال 2003 در حالي آماده گي براي حمله بر عراق را مي گرفت که هيئت هاي ملل متحد مصروف تفتيش اسلحهء حکومت صدام بود. وقتي كه امريکا به صورت کامل آمادهء حمله بر عراق شد، هيئت ملل متحد را از اين كشور بيرون کرده و به نام اينکه صدام اسلحه اش را از ديد هيئت مخفي مي كند، بالاي اين کشور حمله کرد. در ابتدا تصور مي شد که شايد صدام بتواند تا اندازهء زياد جلو حملهء امريکا را بگيرد؛ اما حملات بي رحمانهء امريکا و حالت ضعيف دولت عراق باعث اين شد که بعد از چند روز به شمول بغداد شهرهاي مهم عراق و حكومت صدام سقوط نموده و حکومت امريکايي در آن کشور بر پا گردد. مدتي بعد از سقوط رژيم صدام به دست امريکا، اکثر مقامات حزب بعث و وزراي کابينهء  صدام به چنگ نيروهاي امريکايي افتادند که در اين سلسله بالاخره صدام نيز اسير  قواي امريکايي گشت.

عراق بعد از اشغال

بعد از اينكه در عراق حكومت تحت امر صدام سرنگون گرديد و عراق به دست نيروهاي امريكايي افتاد، در اين كشور يك حكومت امريكايي بنيان گذاري گرديد. يکتن از جنرالان امريكايي زمام امور عراق را به دست گرفت و در پهلوي آن راه ورود بي حد و حصر (شيعيان عقده مند) به دواير دولتي عراق باز گرديد. در پهلوي آن مقاومت پراگنده قواي دولت قبلي عراق و ديگر جنگجويان عراقي كه بعد از حمله امريكا بر اين كشور دست به اسلحه برده بودند، نيز در گوشه و كنار عراق دوام داشت.

در اولين روز سقوط بغداد، نيروهاي امريكايي مجسمه هاي صدام را كه در چهارراهي هاي شهر نصب گرديده بود، سرنگون ساختند و شيعيان عراقي نيز از فرط خوشي، بالاي اين مجسمه ها به رقص و پايكوبي پرداختند. در پهلوي آن موزيم هاي بزرگ عراق كه آثار باستاني هزاران سال قبل بين النهرين(يكي از مراكز تمدن كهن) در آنها جابجا گرديده بود، براي چندين ماه در معرض عام و تام قرار گرفت و بزرگترين بخش اين آثار به امريكا و اروپا انتقال گرديد. در پهلوي ديگر خيانت هاي تاريخي ايالات متحده در برابر ملت عراق، آماده ساختن شرايط چور و چپاول موزيم هاي بزرگ عراق يكي ديگر از خيانت هاي بزرگ است كه با اين ملت در دهن دشمن قرار گرفته صورت گرفت. در عين حال ده ها تعمير شخصي و دولتي عراق در زمان جنگ امريکا از بين رفت و قسمت زيادي از راها، پل ها و سرک هاي عراق نيز يا نابود و ياهم در معرض خطر قرار گرفتند. به صد هاتن از مردم ملکي عراق طي اين جنگ از خانه هاي شان برآمدند و به کشورها و مناطق همسايه مهاجر شدند. سيسيتم برق، گاز، مخابرات و نفت عراق برهم خورد و دها چاه نفت به آتش کشيده شد. خلاصه اينکه حمله امريکا برعراق يک غضبي بود که بر ملت مظلوم عراق نازل گرديد، آغاز آن همراه با خون و آتش بود، ادامه آن خون و آتش است و انجام آن نيز چنين خواهد بود.

افتخار بر جنايت

چهار سال از حمله امريکا بر عراق مي گذرد. قسميکه گفته شد در اين چهار سال همه دار و ندار عراق از بين رفدت، اين کشور که زماني يکي از کشورهاي پيشرفته دنيا به حساب ميامد، اکنون يک کشور محتاج و عقب مانده محسوب مي شود. اردوي اين کشور که زماني چهارمين اردوي دنيا بود امروز مساوي با هيچ است و هم چنان نظام آن از مشروعيت بي بهره مي باشد. همين اکنون که ما مصروف اين نوشته هستيم، خبر کشته شدن دها انسان بي گناه در عراق از رسانه ها به نشر مي رسد و بدون شک اين روند ادامه خواهد داشت. زندانهاي امريکايي و عراقي از زندانيان پر گرديده و اعتماد در اين کشور کاملاً از بين رفته است. سيستم هاي اقتصادي و اجتماعي عراق در حال رکود به سر مي برد و دشمني هاي فرقوي نيز در حالت اوج گرفتن مي باشد. با اين و هزاران مشکل ديگر، مردم مظلوم عراق بهاي شوقي را مي پردازند که آقاي؟! بش در سال 2003 در مورد عراق نمود. وي که به نام عدالت و مردم سالاري وارد عراق شد، همه ريشه هاي عدالت و مردم سالاري را در اين کشور خشکاند و مردم را به هزاران مشکلي که نبايد با آنها مواجه مي شدند، مواجه ساخت. متاسفانه جهان امروزي( که ما از آن چندين بار جهان معامله گر ياد کرده ايم) در همان وقت نيز با صداي بش در مورد عراق همنوا بود و امروز نيز به شکل جدي از اين عامل هزاران جنايت نه مي پرسند که چرا چنين آتشي بالاي مردم عراق آورده شد. در آغاز جنگ عراق نيز بش بر اقدامش افتخار مي کرد و اکنون نيز در هر جا و هر سخن از اين جنايتش دفاع نموده، بر آن افتخار مي کند، جالب اينجاست که در اين دنياي قرن بيست و يک و دنياي عدالتخواه؟! کسي هم پيدا نه شد که براي بش بگويد که آغاز حمله ات جنايت بود، دوام آن جنايت است و افتخار بر آن جنايت بزرگتر و کلانتر.

عراق با آينده تاريک

همين حالا عراق در سخت ترين شرايط عمرش به سر مي برد. حملات مخالفان اشغال و حکومت دست نشانده امريکا در عراق همه روزه حملات شان را در اين کشور افزايش مي دهند.  تداوم اين حملات  همه روزه جان ده ها عراقي ودر پهلوي آن امريکايي را مي گيرد. آغاز اشغال و در قدرت نگهداشتن يک طبقه خاص در عراق عامل يک جنگ تمام عيار فرقه يي در اين کشور شده است که به اثر اين جنگها همه روزه ده ها انسان بي گناه در عراق به کام مرگ مي روند. در مورد عراق فعلاً چندين تحليل موجود مي باشد. در قدم اول تحليل آقاي؟! بش است که آينده اين کشور را آينده مردم سالار و پيشرفته پيشبيني مي کند(حال آنکه اين همه را بش از عراق ربود) ، تحليل دوم تحليل مبصرين سياسي و قانون دانان است که براي عراق طرح هاي گوناگوني مانند ازدياد عساکر و يا هم کمک هاي مالي از جانب غرب را پيشنهاد مي کنند(حال آنکه همين عساکر و همين کمک هاي مغرض بود که عراق را به اينجا رساند) ، تحليل ديگر تحليل مسلمانهاي آزاديخواه و عدالت پسند است که ما هم با اين تحليل موافقت کامل داريم. اين تحليل چنين است که جنگ در عراق توسط يک غريضه خاص کوبيدن يک کشور اسلامي در شرق ميانه به منظور در دست داشتن نفت اين منطقه از سوي امريکا آغاز شد و ادامه آن نيز از سوي امريکا به همين مقصد خواهد بود. در اينصورت آينده عراق يک آينده کاملاً مايوس کننده و خراب است که ما از خداوند متعال خواهان رهايي ملت عراق از اين حالت فجيع و زجر آور مي باشيم. به فکر ما امريکا اگر ضرورت براي به دست آوردن مقاصدش در دراز مدت داشته باشد، در عراق خواهد ماند؛ زيراکه آغاز جنگ عراق براي منافع امريکا بدون اجازه هيچ مرجع قانوني بين المللي صورت گرفته و ادامه آن نيز به شکل کاملاً خودسرانه آن به دست امريکا خواهد بود و اگر امريکا هدفش را در عراق در کوتاه مدت به دست بياورد شايد بازهم بدن اينکه توجهي به آينده عراق داشته باشد، از اين کشور خارج خواهد شد و مردم آن را در جنگ فرقه يي( که هدف اصلي جنگ امريکا و جنگهاي صليبي تاريخي است) رها خواهند کرد؛ اما با توجه به نفت خيز بودن و همجوار بودن عراق با ممالک مقتدر اسلامي، امريکا به هيچ صورت در آينده نزديک اقدامي براي خروج از عراق نخواهد کرد.

آينده عراق کاملاً يک آينده تباه کن و قابل تاسف است که تنها اتفاق امت مسلمان مي تواند آن را براي مردم زجر ديده عراق تا اندازه يي خوبتر و بهتر بسازند؛ اما اي کاش ملت مسلمان اين احساس را پيدا کرده در صف واحد براي دفاع از دين، مردم و سرزمين شان ايستاده شوند!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حقمل  | 

جبهه متحد ملى!

 

جمع تفريق شده مساوی است به...؟!

 

محمدآصف

 

قسمت سوم و اخير

 

·       

·      ائتلاف ها بود كه كابل و افغانستان را به خون آلوده ساخت، چرا همان تجربه ها تكرار ميشود؟ چرا جبهه همين نيرو و لشكر را در تقويت نظام بسيج نمى سازند؟ مردم افغانستان براى اين قمار هاى سياسى و قدرت طلبى ها چقدر قربانى بدهند؟ سران جبهه فراتر ازين چه ميخواهند؟ آيا رياست ولسى جرگه كافى نيست؟ آيا معاونيت رياست جمهورى كافى نيست؟ آيا وزارت و مقامات ارشد كافى نيستند؟ و اگر ميل خدمت باشد آيا مقامات و ستيج هاى بالاتر ازين وجود دارد كه به ايشان سپرده شود؟ و آيا ماندن بر سر قدرت فقط در گرو همين چند ((نامدار)) قرارداد شده؟

·      اگر ايجاد جبهه فرضاً به مصلحت كشور و نظام است، چرا از طريق اصلاح نظام، از طريق مشاركت فعال، از طريق تكميل نمودن و دستگيرى با نظام و از طريق اتفاق و همكارى هاى صادقانه وارد عمل نميشوند؟ آيا مشاركت با حكومت و تكميل معاييب نظام، مفيدتر و موثرتر از جبهه سازى نيست؟

·      چرا رهبران جبهه براى تقويت نظام كار نمى كنند؟ چرا در خارج از آن؟ چرا در همكارى با نظام فعاليت نمى كنند؟ اگر در تضاد و اختلاف با حكومت نيستند چرا به جبهه مراجعه نمودند؟

·      جبهه در شرايطى ايجاد شد، كه افغانستان در بحران هاى متعدد گرفتار است. ايجاد جبهه در همچو شرايط به نفع دشمنان خواهد بود، طالبان و تروريستان سود خواهند برد. اين جبهه، جبهه حكومتى نيست و نه هم با حكومت موافق است. اگر موافق است چه ضرورت به ايجاد آن و اگر نيست معلومدار كه در مخالفت با حكومت هستند. و مخالفت با حكومت ولو اگر از جبهه سياسى هم كه باشد، به نفع دشمنان نظام تمام خواهد شد.

·      موثر ساختن و قوى ساختن حكومت در شرايط فعلى به خير و فلاح مملكت است، نه ايجاد جبهه مخالف و جبهه تضعيف كننده در مقابل آن.

·       ايران، پاكستان، روسيه و كشورهاى ايكه در منطقه مخالف حضور دوامدار امريكا هستند، جبهه را محرك خواهند ساخت تا عليه اهداف كشورهاى منطقه عمل نمايد. طالبان در خارج از نظام، دولت را تهديد ميكند يعنى در خط نظامى، اما جبهه در خط سياسى نظام را تهديد ميكند. خرابى حالت به نفع مردم افغانستان، منطقه و جهان نيست.

·      جبهه متحد محكوم به زوال و فروپاشى است. جبهه قابليت گسترش و پذيرش در ميان اقطاب جامعه را ندارد. و دليل اش اينكه، در جبهه دو گروه هستند (ائتلاف سابقه شمال و كمونيست ها) تيكنوكراتان و سياسيون بى طرف در آن، جا ندارند.

·      چگونه شد كه ميان مجاهدين و كمونيستها توحيد فكرى بميان آمد؟ آيا اين گروه (كمونيستها) از اعتقادات شان تنازل نموده و يا از گذشته سياه شان نادم هستند؟ آيا كمونيستها بر اعمال و افكار و اعتقادات شان نادم شده اند؟ آيا برحقانيت مجاهدين اعتراف نموده اند؟ و يا اينكه مجاهدين با آنها سر سازش را گرفته است؟

·       آيا جبهه، حمايت غرب را حاصل خواهند نمود؟ شايد آنها پى برده باشند كه غرب به دنبال بديلهاست از ينرو متكى به جبهه خواهد شد و به جبهه مراجعه خواهد كرد، چون خلا سياسى، ايجاد شده، ولى اين يك خوشبينى فزاينده و فريبنده است، كه تنها اصحاب جبهه را خوشدل ساخته است. اما در عالم واقعى كسب حمايت، از خود فلسفه يى دارد و اين گروه هاى متضاد در حد جلب و جذب آن نيستند.

·      يك حزب واحد مقتدر باعث استبداد خواهد شد و اگر جبهه بدون حريف بر روى صحنه باقي بماند، استبداد سياسى بر پا خواهد كرد. در آنصورت مردم در تنش و تصادم با نظام خواهند بود. يعنى آينده جبهه، قماريست باختنى.

·      نظام انتخابى شدن والى ها، مخالف قانون اساسى و دليل نظام فدرالى است. انتخابى بودن والى ها بحث طويل و عميق است. ممكن پروسه انتخابى شدن والى ها بنفع مردم آن ولايت باشد ولى اين هم ممكن است كه در مبارزه انتخابى برنده بازهم شخصى باشد كه قدرت، زور و پول دارد. در آنصورت نقش دولت مركزى از يكسو و انفعاليت والى ها از جانب ديگر مورد سوال خواهد بود. در صورت بى كفايتى، مردم مكلف اند يا صبر كنند و يا هم ناچار از طريق ترور و توطيه واليان خود را از قدرت كنار زنند، چرا كه در صورت انتخابى شدن واليان، قدرت در دست كسان و گروهاى ميآفتد كه در پيروزى وى، نقش داشته باشد. و اين پروسه عواقب ديگرى هم دارد كه مجال بحث دارد.

·      نظام پارلمانى در قانون اساسى درج نيست، ولى اعضاى جبهه، كه اكثريت آنها وكلاى ولسى جرگه هستند، خواهان تعديل در قانون هستند. چون تعديل در قانون اساسى خارج از حيطه صلاحيت آنهاست ازينرو نمى توانند ميل و خواست خويش را شامل سازند. سوال اينجاست كه سرنوشت ديگر قوانين چه خواهد بود؟ آيا همه قوانين ايكه به پارلمان ميرود در هنگام بحث و غور بالاى آن، ميل و خواست همين گروه ها شامل نخواهد بود؟ ماده ۳۵ قانون اساسى وضاحت ميدهد ((اتباع افغانستان حق دارند به منظور تامين مقاصد مادى و يا معنوى، مطابق به احكام قانون، جمعيتها تاسيس نمايند. اتباع افغانستان حق دارند، مطابق به احكام قانون، احزاب سياسى تشكيل دهند، مشروط بر اينكه: اول- مرامنامه و اساسنامهء حزب، مناقض احكام دين مقدس اسلام و نصوص و ارزشهاى مندرج اين قانون اساسى نباشند...)) ولى حالا كه خود شمارى از قانون سازان و در كل رئيس قوه تقنينى در راس جبهه يى هستند كه مرام آن مغايير با ارزشهاى مندرج اين قانون اساسى است. پس آيا مردم بالاى پارلمان مشكوك نميشوند؟

·      آيا جبهه قوت نظامى هم دارد؟ بلى دارد چون يكى از رهبران جبهه ميگوييد كه در جبهه هزاران مجاهد رزمجو عضويت دارند و در هر آن توان دفاع از حريم كشور را دارند. كه اين خود مغايير مفادات ماده ۳۵ است ((احزاب سياسى، اهداف و تشكيلات نظامى و شبه نظامى نداشته باشد، وابسته به حزب سياسى و يا ديگر منابع خارجى نباشد...))

·      اطاعت از قانون اساسى وجيبه هر فرد افغان است، ماده ۵۶ قانون اساسى تصريح مينمايد ((پيروى از احكام قانون اساسى، اطاعت از قوانين و رعايت نظم و امن عامه وجيبهء تمام مردم افغانستان است...)) اما آيا ممكن است كسانيكه با مواد اين قانون موافق نيستند، چگونه از آن اطاعت و پيروى خواهند نمود؟

·      موضع و موقف جبهه در مورد خط ديورند چيست؟ قرار معلومات جبهه ميخواهد درين مورد با پاكستان معامله نمايد. اگر چنين باشد، مشروعيت جبهه كاملاً زير سوال خواهد بود.

·      اعضاى ارشد حكومت كه در عين وقت اعضاى رهبرى جبهه نيز هستند، نمى تواند در عين زمان، هم عضو حكومت باشد و هم عضو جبهه. اعضاى كابينه بايد پيرو احكام نظام و قانون اساسى باشد. از لحاظ پرنسيب وقتى كسى بر نظامى باورمند نباشد كه در آن پست دارد، در آنصورت كار كردن در آن، در قدم اول خود همان اشخاص را زير سوال ميبرند. اين كار در دولت هاى ائتلافى مجاز است اما در دولت انتخابى مجاز نيست. دولت افغانستان، دولت ائتلافى نيست، انتخابى است كسانيكه با نظام رياستى موافق نيستند از لحاظ پرنسيب بايد در همچو نظام اشتغال نكند. چرا كه كار كردن در آن مناقض شعارهاي جبهه است.

·      ماده ۶۵ قانون اساسى ((رئيس جمهور مى تواند در موضوعات مهم ملى سياسى، اجتماعى و يا اقتصادى به آراى عمومى مردم افغانستان مراجعه نمايد. مراجعه به آراى عمومى نبايد مناقض احكام اين قانون اساسى و يا مستلزم تعديل آن باشد)) بدين معنا كه رئيس جمهور و تيم همكارش نبايد مناقض احكام قانون اساسى عمل نمايند.

·      ماده ۶۰ و ۶۷ قانون اساسى، وظايف معاون اول را در صورت غيابت، مرض صعب العلاج و استعفاى رئيس جمهور، توضيح نموده، در همچو موارد، صلاحيتهاى رئيس جمهور به معاون اول ارجاع ميگردد، در آنصورت معاون دوم به حيث معاون اول وظيفه ميكند.  در حاليكه فعلاً هم معاون دوم و هم شخص رئيس جمهور بر نظام رياستى اعتقاد دارند، نه بر نظام پارلماني، پس چگونه ممكن است رئيس جمهور در غياب خود به كسى اعتماد كند و صلاحيت هاى خودش را به وى محول كند كه مخالف افكار، آرمانها و ديدگاه هاى وي باشد؟

·      حلف ايكه وزراء ميخورند، در ماده ۷۴ قانون اساسى باين شرح است: ((به نام خداوند بزرگ جل جلاله سوگند ياد مى كنم كه دين مقدس اسلام را حمايت، قانون اساسى و ساير قوانين افغانستان را رعايت، حقوق اتباع را حفاظت و از استقلال، تماميت ارضى و وحدت ملى مردم افغانستان حراست كنم و در همه اعمال خود خداوند جل جلاله را حاضر دانسته وظايف محوله را صادقانه انجام دهم.)) مطابق اين حلف وزاء مستقيماً متعهد به رئيس جمهور و نظام مركزى (رياستى) ميباشند. آيا وزير انرژى در مقابل حلف ايكه برداشته، چگونه ضميرش را به دو تعهد تقسيم نموده است؟ آيا ممكن است يك شخص در يك زمان دو تعهد متضاد داشته باشد، تعهد با جبهه و تعهد با حكومت آيا اين امكان دارد؟

·      ماده ۷۵ قانون اساسى، در باره وظايف و صلاحيت هاى حكومت چنين تصريح مينمايد: ((حكومت داراى وظايف ذيل مى باشد: تعميل احكام اين قانون اساسى و ساير قوانين و فيصله هاى قطعى محاكم...انجام ساير وظايفى كه به موجب اين قانون اساسى و قوانين ديگر از وظايف حكومت دانسته شده است)) درين ماده وظايف ديگر حكومت نيز تصريح شده كه من فقط به همين بخش آن استدال مينمايم. مطابق اين مفادات، وزرا و معاونين رئيس جمهور، كه بالاتر از وزراء هستند، مكلف به تعميل احكام اين قانون اساسى در هنگام تصدى وظيفه هستند، آيا وزرا و مقاماتيكه با جبهه تعهد دارند، فعلاً به كدام تعهد ارجحيت ميدهند؟ به مرامنامه جبهه يا قانون اساسى؟ اگر ترجيح شان قانون اساسى باشد، پس حمايت از مفادات و ارزشهاى اين قانون مغايير شعارات جبهه است. جبهه نظام پارلمانى و فدرالى ميخواهد اما قانون اساسى نظام رياستى را تصويب نموده است؟ آيا اعضاى رهبرى جبهه دو رويه معامله ميكنند يا اينكه تنازل از يكى از وظايف شان خواهند نمود؟

·      ماده ۷۶ قانون اساسى ((حكومت براى تطبيق خطوط اساسى سياست كشور و تنظيم وظايف خود مقررات وضع و تصويب ميكند. اين مقررات بايد مناقض نص يا روح هيچ قانون نباشد.)) مقامات حكومتى جبهه يى درين ميان كدام را انتخاب خواهند نمود؟ حكومت يا جبهه؟

·      ماده ۸۰ قانون اساسى ((وزرا نمى توانند در زمان تصدي وظيفه از مقام خود به ملحوظات لسانى، سمتى، قومى، مذهبى و حزبى استفاده نمايند)) در حاليكه درين جا دو عضو كابينه عملاً در حزبى هستند كه نظام كنونى را نمى پذيرند، ملحوظات حزبى را نسبت به حكومت ترجيح ميدهند. آيا اين مخالف صريح قانون اساسى نيست؟

·      يكى از شرايط رياست ولسى و مشرانو جرگه مراعت اصل بى طرفى آنهاست. اين موضوع در داخل اصولنامه وظايف داخلى شوراى ملى موجود است. مطابق اصول وظايف داخلى ولسى جرگه، رييس ولسى جرگه بايد شخص بى طرف و غير حزبى باشد. چون در داخل پارلمان هم طرفداران نظام رياستى وجود دارند و هم طرفداران نظام پارلمانى. درينصورت رئيس ولسى جرگه چگونه ميتواند بى طرفى خود را ميان دو كشمكش و دو جدال حفظ كند؟ آيا در صورت جدال روى همچو يك موضوع رئيس ولسى جرگه تمايلات اش را بكار خواهد برد يا تماشاگر محض باقى خواهد ماند؟

·      تعديل قانون اساسى از صلاحيت لويه جرگه ميباشد نه جبهه يا پارلمان. ماده ۱۱۰ قانون اساسى درين مورد وضاحت دارد. پس جبهه حق و در پهلوى آن صلاحيت تعديل در قانون اساسى را هم ندارد.

·      در ارتباط به انتخابى بودن واليان، طرح جبهه مغايير ماده ۱۳۶ قانون اساسى است ((اداره جمهورى اسلامى افغانستان بر اساس واحدهاى اداهء مركزى و ادارات محلى طبق قانون، تنظيم ميگردد. ادارهء مركزى به يك عده واحدهاى ادارى منقسم ميگردد كه در راس هر كدام يك نفر وزير قرار دارد. واحد ادارهء محلى ولايت است. تعداد، ساحه، اجزا و تشكيلات ولايات و ادارات مربوط، بر اساس تعداد نفوس، وضع اجتماعى و اقتصادى و موقعيت جغرافيايى توسط قانون تنظيم ميگردد.))

·      اصل پيروى از احكام دين مقدس اسلام و نظام جمهورى اسلامى تعديل نمى شوند. اما تعديل در ديگر مواد اين قانون اساسى با پيشنهاد رئيس جمهور يا اكثريت اعضاى شوراى ملى صورت ميگيرد. ماده (۱۴۹ و ۱۵۰ قانون اساسى) فصل تعديل......... فراموش نبايد كرد كه براى تصويب يا رد تعديل، لويه جرگه داير ميشود.

·      ايجاد جبهه، در همچو شرايط و درهمچو احوال، به معناى بغاوت در مقابل وحدت نظام است، تمزيق و تفريق نظام در تناقض با اصل وحدت ملى ميباشد. حفظ وحدت ملى از جمله وجايب هر افغان است. و اطيعواالله و اطيعواالرسول و اولى الامر منكم.

·      تخلف ديگر جبهه، فرار از عدالت و قانون است. شايد عدهء يى در جبهه چنين هم باشند كه ميخواهند با ايجاد هرج و مرج آبها را آلوده نگه دارند، تا از يكسو گذشته سياه شان مورد محاسبه قرار نگيرد و از جانب ديگر از قمار بازان بزرگ منطقوى و فرا منطقوى، براى مهار ساختن وضعيت، پول، قدرت و ثروت كمايي نمايند.

 

  v  تعديلات متوقع درقانون برای چه هدف؟

نظام پارلماني يا نظام رياست هر دو از ويژه گي هاى برخوردار هستند كه مجال بحث عميقتر را ميخواهد. صحبت در باره نوعيت نظام اولاً و قبل از همه ايجاب مينمايد تا در مورد نظام ساختارى و اجتماعى يك جامعه بحث صورت گيرد. جامعه افغانستان هيچگاهى صاحب يك دستگاه تمام عيار و گسترده دولتى نبوده است. اگر به تاريخ نگاه كنيم، تسلط و سيطره حكومت ها فراتر از شهرها نبود. از جانب ديگر جامعه افغاني سير مدرنه سازي را در طول تاريخ هيچگاهى نه پيموده. افغانستان از عقب مانده ترين كشورهاى جهان به شمار ميرود. كسانيكه آرزوى خدمت به اين كشور فقرزده و عقب مانده، به دل ميپروراند، در قدم اول بايد براى فقرزدايى، محوى بيكارى از طريق ايجاد اشتغال و تقويت اقتصاد كشور دست به كار شوند. چه زيبا ميبود اگر چندسال پياپى شعار اقتصادى شدن افغانستان مطرح ميبود، نه سياسى شدن مردم. اما تا جائيكه به جبهه ارتباط دارد يكى از اهداف اساسى جبهه، تعديل در قوانين كشور به شمول قانون اساسى، از طريق دعوت لويه جرگه قانون اساسى افغانستان است. نظام سياسى فعلى در قانون اساسى افغانستان، نظام رياستى است كه به باور رهبران جبهه و با درنظر داشت واقعيتها و شرايط جوامعى مثل افغانستان، اين نظام پاسخگوى نيازمندى هاى كشور نيست. ولى سوال اينجاست كه آيا مشكلات موجود در افغانستان و چالش هاى فرا راه نظام، واقعاً ناشى از نظام رياستى است؟ شايد هيچ ربطى ميان مشكلات موجود دركشور با نوعيت نظام نداشت باشد، اما بآنهم ارايه جواب درين مورد، نيازمند مباحث عميقتر ميباشد. ديده ميشود كه جبهه بسيار عجولانه روى اين موضوع مكث نموده و آنرا شامل مرامنامه خود ساخت. در حاليكه خيلى از كشورها انتقال از يك نظام به ديگر را دشوار ترين و مغلقترين كار ميپندارند و نمى خواهند به آسانى اين انتقالات صورت گيرد. در كشورهاى اروپايي و امريكايي نظامهاى رياستى موفقتر اند. در افريقا و آسيا اكثريت نظام ها نظام هاى رياستى است، اما نظام هاى پارلمانى به ذات خود محكوم نيست. آنچه محكوم است، سهل و آسان پنداشتن انتقال از يك روند به روند ديگر است. اگر به فرض مهال پذيرفته شود كه نظام پارلمانى در افغانستان بهتر و كارا تر است، سوالى كه مطرح ميگردد اين است، اگر همين جبهه موفق به كسب راى شوند، مطابق كدام نوع قانون، انتخابات خواهند نمود؟ مطابق قانون و شيوه قبلى يا طبق خواست جبهه؟ و اين امر مستلزم تجديد و تغيير قانون انتخابات ميباشد. ازينرو خواسته ها و مرام هاى جبهه نه تنها مستلزم تعديل در يك قانون بلكه در ساير قوانين كشور ميگردد كه امر طاقت فرسا، شكننده و خسته كن است. انتقال از نظام رياستى به پارلمانى موضوع خيل ها ثقيل، مصرفى، جنجالى و مزمن ميباشد. ازينرو لازم است بجاى تغيير در نحوه نظام، تغيير در افكار مردم و در ضميرهاى رهبران سياسى ايجاد نمود. بهتر است بجاى تغيير در نظام براى تغيير نيات تلاش نمود. اگر نيات ما اصلاح شود، اگر انسان دوستى و وطندوستى ما صادقانه شود، مشكلات خود بخود زايل ميگردد.

تعديل در قانون اساسى شعاريست كه ارزش و قيمت قانون اساسى جمهورى اسلامى را از همين حالا بيرنگ و خيره ساخته است. قانون اساسى كشور نبايد منحيث ملعبه ((بازيچه)) به بازى گرفته شود. بازى با قانون، نهادهاى اجرا كننده و نظارت كننده را دلسرد و مايوس ميسازد، علاوتاً زمينه جرم و فرار از قانون را وسعت ميبخشد. ترس از قانون زمانى تحقق يافته ميتواند، وقتيكه حمايت از آن محكم باشد. ولى متصديان جبهه با مطرح نمودن نواقص قانون –به زعم شان- مقام و منزلت قانون را سست ساخت.

  

v  آينده جبهه، خوابهاى زرين براى فرداى مجهول

در بالا مختصراً اشاراتى داشتم، مبنى بر متلاشى شدن و پاشيدن جبهه. و عوامل آنرا در عيوبى مطرح ساختم كه خود از بطن مرامنامهء همين جبهه نشات ميگيرد.

عوامل شكست جبهه:

§        شعارها و اهداف غير قابل تطبيق، احساساتى و مبهم اين جبهه.

§        ناهمگون بودن اعضاى رهبرى از هر لحاظ، از لحاظ منطقوى، مذهبى، حزبى، زبانى و...

§        عدم موجوديت تيورى سياسى و خط فكرى براى دورنمايى جبهه.

§        مقطعى بودن خواسته هاى جبهه، آرمانهاى جبهه بر ((ثوابت)) مبنى نيست، بلكه بر ((متغييرات)) مبنى است.

§        توقعات مردم را كاذبانه بلند بردن و فريباندن آنها عواقب بدى در قبال خواهد داشت. در صورت عدم پاسخگويي به توقعات مردم، اولين دشمنان جبهه، اراتمندان و فريب خوردگان ساده لوح آنها خواهند بود.

§        امكانات ناكافى، نداشتن منابع ثابت براى تمويل در دراز مدت. اين نقيصه جبهه را به به تدريج به وابستگى به لابى هاى منقطوى خواهد كشانيد.

§        موجوديت بعضى از چهره هاى نامرغوب، آزموده، متهم، عقده يى، منفعت طلب و غير موثر در رهبرى جبهه.

§        مرام جبهه در مغاييرت با قانون اساسى و در تصادم به مصلحت نظام جمهورى ميباشد.

§        ناتوانى جبهه در جلب حمايت خارجى در آينده. البته دليل آن، وابستگى هاى متعدد، نامتجانس و ناپايدار ميباشد.

§        سوابق سوال برانگيز بعضى از رهبران جبهه، كه گاه گاهى از تطبيق عدالت در حراس اند.

§        ديدگاه غير واضح، مبهم و پيچيده براى فرداى نظام. جبهه هيچ تضمين براى آوردن نظام موثر، خوبتر و سالمتر ارايه كرده نمى تواند.

  

ايجاد جبهه نظام را در دو سمت مصروف خواهد ساخت يعنى همه اعضاى حكومت را به دو جهت تقسيم نموده، از وزير كابينه گرفته تا معاون اول، تا وزير ارشد، لوى درستيز قواى كل، پارلمان و در هر كجا افراد نظام منقسم گرديده اند. تعهدات مردم و كارمندان نظام، دو تقسيم شده، در دو مصروفيت، در دو جهت مخالف و در دو ديدگاه مخالف... اين ها پايه هاى نظام سياسي و اجتماعى را متزلزل خواهد ساخت. اينها همه به زيان مملكت است. تداوم اين وضعيت و گسترش اين چنين تفريقگرى از توان و تحمل مردم بالاست.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حقمل  | 

 

جبهه متحد ملى!

 

جمع تفريق شده مساوی است به...؟!

 

محمدآصف

 

قسمت دوم

 

افكار و ديدگاه جبهه:

اگر به تركيب، اهداف و پروگرامهاى جبهه توجه كنيم در مي باييم كه چندين رنگ با چندين چهره ناهمگون باهم كنار هم آمده اند. كسانيكه در جبهه گرد آمده از لحاظ شخصيت، افرادى هستند كه تا حدى با شخص رييس جمهور ميانه خوب ندارد، و يا اينكه در يك مقطع زمانى از فيوضات سلطان قسماً محروم گرديده، حالا ميخواهند از طريق زور، فشار و آشوبگرى خواسته هاي شان را بر شخص رئيس جمهور تحميل كنند. اينها وقتى موضوع ((كنار زدن مجاهدين)) را شعار ميدهند، هدف تنها خودشان هست. شايد اينها فراموش كرده باشند كه ديگر مردم به اين سخن ها فريب نمى خورند. مردم با گذشت پنج سال ميدانند كه كى ها خدمتگار و كى ها خدمت خور هستند. جبهه نسبت به اينده هيچ برنامه يى مردمى ندارد. آنها معتقد به هيچ خط فكرى و هيچ تئورى سياسى عيار نيستند و  شايد از مكتب هاى سياسى شناختى هم نداشته باشند. آنها فقط به اين اميد يكجا شده اند تا در دور بعدى، رياست كشور را بين هم تقسيم نمايند. ديدگاه جبهه عارى از تفكر، انديشه و عارى از برنامه هاى ملى، اقتصادى و مردمى است. آنها ميخواهند از شرايط رو به وخامت فعلى و به همين ترتيب از پيروان و ارادتمندان رضاكار و مزدكار شان استفاده نمايند. اگر به تركيب و مرامنامه جبهه توجه كنيم درخواهيم يافت كه در جبهه چهره هاى محبوب و مردم پذير كم نما است.

v  معاملات به بهايى اخلاقيات

تخلف اخلاقى شماره يك جبهه، فرار از مركز و تضعيف حكومت مركزى است، اين بزرگترين تخلف براى ملتى ميباشد كه حكومت نيم بند اش را به پولهاى خيراتى تاسيس نمودند. هرچند معمول است كه در سياست معاملات والاتر از اخلاقيات ميباشد، اما كاش در جامعه اسلامى سياست كاران مسلمان اينطور نمى بودند.

 فرار از مركز و تضعيف حكومت مركزى عواقب سخت ناگوار و شكننده بر پيكرهء جامعه ميگذارد. ملت ها و مردم هميشه بهاى سياست هاى منفى را ميدهند. در افغانستان معمولاً هر حكومتى كه به پختگى و اصوليت نزديك ميشود، در مقابل آن تلاش هاى تضعيف كننده بكار ميآفتد. مثال هايش بسيار است. اگر به دوران شاهى برگرديم، خواهيم ديد كه حكومت شاهى، درست زمانى در مقابل شورش و كودتاچيان سقوط كرد كه تازه براى ديموكراسى درهايش را باز كرده بود، به همين گونه نظام جمهوريت زمانى سقوط كرد كه نظام رو به پختگى و مردمى شدن در حركت بود و به همين ترتيب نظام هاى بعدى يكى پى ديگر در شرايطى سقوط كردند و ياهم به تعبير ديگر زمانى از پا انداخته شدند كه ارگانها و قدرتش در حال نهادينه شدن بود.

جمهورى اسلامى افغانستان به رهبرى محترم حامدكرزى با گذشت پنج سال، تجارب بسيار خوبى اندوخت. نظام فعلاً در وضعيتى قرار دارد كه دارد آهسته آهسته به سمت بى نيازى از بيگانه گان در حركت است، رسانه هاى غربى رئيس جمهور را به خود سرى، استقلال طلبى و نافرمانى از دوستان خارجى تشيهر نموده است. رسانه هاى غربى چندين بار از ((بديل هاى كرزى))، ((كرزى ديگر به درد امريكا نمى خورد)) و به همين طور چندين مقاله در نشرات غربى به نشر رسيد. شايد ((سياست بازان)) جبهه متحد، با ايجاد شگاف بين رئيس جمهور و دنياى غرب –اگر واقعاً موجود باشد- ميخواهند اوضاع را به نفع خود بچرخانند. با تاسف بايد گفت كه سر دمداران جبهه شبيه به قماربازان خوگر ميمانند، وقتى در بُرد باشند، سخت بى نياز اند، اما وقتى در باخت باشند، چشم به كرم برنده گان ميدوزند. جبهه متحد ملى براى رسيدن به قدرت چيزى جز تن دادن به معامله در مقابل دريافت پول، حمايت، مطرح شدن و توسعه ديگر چيزى ندارند. رهبران جبهه ميدانند كه ديگر عصر شعار فروشى به پايان رسيده، ديگر مردم به شعار بازى نمى خورند و نه هم فرهيختهء چهره هستند. مردم عمل ميخواهند، مردم نجات ميخواهند، مردم سرنوشت ميخواهند و اين چيزى هايست كه گروه هاى جبهه سابقه اعطاى آنرا ندارد. ازينرو جبهه ناچار است براى بدست آوردن پيروزى تن به معامله در دهند.

  قمارهاى باختنى

ميخواهم به چندين مورد تخلف از قانون، تخلف از مصلحت هاى ملى و همچنان به آنعده مواردى اشاره كنم كه همه از ديد ما حيثيت قمارهاى باختنى را دارد ولى براى جبهه در هر كجا مطرح است، در شعار جبهه، در مرام، در اساسات و در عمل، كه بطور غير مشرح بدان خواهم پرداخت.

·      اولاً جبهه متحد ملى، منحيث يك حزب جديد التشكيل، بايد اجازه نامه فعاليت اخذ كند، درست است كه احزاب (۱۵ حزب) جمع شده در آن سند رسميت و اجازنامه فعاليت دارند، ولى حالا كه دور حزب بزرگ جمع شده اند (حزبيكه اساسنامه و مرامنامه مستقل داشته باشد، حزبيكه اهداف مشخص و تشكيلات داشته باشد) در آنصورت حزب جديد است، بايد مراحل ثبت قانونى را طى كند، كه متاسفانه اين جبهه آن مراحل را (تا اين دم) طى ننموده است.

·      جبهه خواستار تعديلات متعدد در قانون اساسى هست. كه اين خواست نه با روح قانون اساسى مطابقت دارد و نه هم اجرا آن در حيطه امكانات جبهه ميباشد. به فرض مهال اگر بپذيريم كه ايجاد تعديل خارج از حيطه امكان نيست، ولى جبهه ميخواهد در شرايط مساعد اين تعديلات را بياورد، نه فوراً، در آنصورت مطرح ساختن همچو يك موضوع غير حكيمانه و غير دور انديشانه است.  بهتر بود، طرح تعديل زمانى مطرح گردد كه شرايط برايش مساعد باشد.

·      ايجاد جبهه باعث تشويش و نگرانى ميان مردم شده، قوت دولت را دو نيم ساخته، جامعه واحد را در دو صف واقع ساخته. حكومت افغانستان جداً آسيب پذير است. ايجاد جبهه فتنه در وحدت ملت ايجاد كرده، ايجاد فتنه و اتخاذ سياست هاييكه فتنه مى آفريند محكوم است (الفتنه اشد من القتل)

·      ايجاد جبهه باعث درون خورى در داخل نظام شده است. سياست هاى حذف گرايانه محكوم است، اما با ايجاد جبهه بعضى ها ميخواهند بعضى را از صحنه حذف كند.

·      جبهه چراغ سبز به طالبان نشان داد، رهبران جبهه گفته اند: آغوش ما بر روى آنها باز است. دعوت به دشمن، مذاكره و يا عدم مذاكره وظيفهء جبهه نه، بلكه وظيفه حكومت است. چرا جبهه در اين امور تشبث و كلانكارى ميكند.

·      ايجاد جبهه باعث دلسردى و تشويش كشورهاى كمك كننده شده، باعث تشويش نيروهاى حافظ صلح شده، آنها  متحير هستند كه اين چه آفت است در يك كشور غريب و متكى به خيرات هاى ديگران، كه بر سر قدرت مبارزه ميكنند، ولى براى عمران و آبادانى كشور هيچ دردى به دل ندارند.

·      جبهه بقا و دوام ندارد، حتماً در نيمه راه ميان ياران اختلاف ميآفتد، همين حالا بر سر رهبرى جبهه اختلافاتى در خفا وجود دارد.

·      اكثريت اعضاى جبهه را كسانى تشكيل ميدهند كه نبايد اشتغال غير وظيفوى داشته باشند. ولى اعضاى رهبرى جبهه را كسانى تشكيل ميدهند كه قانوناً حق اشتغال در موارد ديگر از آنها مرفوع گرديده است. در ماده ۱۵۲ و ۱۵۳ قانون اساسى بالترتيب چنين آمده است: ماده ۱۵۲ ((رئيس جمهور، معاونين رئيس جمهور، وزراء، روسا و اعضاى شوراى ملى و ستره محكمه، لوى سارنوال و قضات نمى توانند در مدت تصدى وظيفه به مشاغل ديگرى اشتغال ورزند)) و در ماده ۱۵۳ چنين آمده: ((قضات، سارنوالان، صاحب منصبان قواى مسلح و پوليس و منسوبين امنيت ملى، در مدت تصدى وظيفه نمى توانند در احزاب سياسى عضويت داشته باشند)).

اگر دقيق شويم درين دو ماده، شرط عدم اشتغال غير وظيفوى، براى اعضا و روساى شوراى ملى وضع گرديده. اشتغال سياسى در جبهه بزرگترين اشتغال است، آيا رهبران جبهه مطابق قانون احزاب، به حزب و مرام حزبى كار و مبارزه ميكنند يا خير؟ اگر كنند مشغوليت شان مانع انجام وظيفهء اصلى شان ميشود.

اگر به گروه رهبرى حزب توجه كنيم، وكلاى مردم، رئيس ولسى جرگه، معاون رئيس جمهور، وزير كابينه، مشاور رياست جمهورى، لوى درستيز سر قوماندانى اعلى قواى مسلح (جنرال دوستم) و... ديگران در سر فهرست قرار دارند. اينها ناچار براى اهداف و مرامهاى چندگانه خدمت و فعاليت نمايند. يا براى تحقق اهداف و مرام هاى جبهه فعاليت و تلاش كنند و يا اينكه در سمت هاى خود باقى بمانند. جمع بين دو اشتغال براى اكثريت اعضاى رهبرى جبهه غير قابل توجيه است. به همين ترتيب ماده ۱۵۳، شامل حال اعضاى پايين رتبه جبهه ميگردد، طبق معلومات، در رده هاى پايين جبهه افسران نظامى،  منسوبين امنيت ملى و... ديگران عضويت دارند، كه اين امر مخالف با نص اين ماده قانون اساسى ميباشد.

·      سوال اينجاست كه قانون اساسى توسط همين اشخاص تاييد شده بود. همين استاد ربانى، قسيم فهيم، قانونى، قاضى امين وقاد و... ديگران همه در كمسيون و جرگه قانون اساسى موجود بودند. چرا در همان زمان مخالفت نكردند؟ چرا در آن زمان از نظام پارلمانى و نظام فدرالى دفاع ننمودند؟ همين ها بودند كه هم در جرگه و هم در توافقنامه ((بن)) نظام رياستى را پذيرفتند. آيا همين يونس قانونى قبل از آمدن حامدكرزى به بن نرفت و در آنجا بر توافقنامه بن دستخط ننمود؟ پس چرا با گذشت پنج سال حال ميخواهند بازى را از سر آغاز كنند؟

·      تا ديروز، يعنى در طى پنج سال بيشترين افراد رهبرى جبهه وزراء و مقامات ارشد حكومتى بودند، شايد مردم بپرسند كه چرا در زمان تصدي وزارت، اين همه غوغا را برپا نمى كردند. آيا تا زمانيكه در نظام هستند همه چيز برسر حال است ولى وقتى خارج شوند دست به تخريب نظام ميزنند؟

·      سوال اينجاست كه، آيا معاون اول و وزير انرژى بالفعل در حكومت هستند يا عليه حكومت؟ در اپوزيسيون يا عليه اپوزيسيون؟ اپوزيسيون مشخصاً خط واضح دارند، منشور شان را رسماً اعلان نمودند، در بيانيه هايشان حكومت را بى كفايت، ناكام، نا معقول و رو  به زوال خواندند؟ آيا خود معاون اول و وزير كابينه عليه خود تخريب ميكند؟ آيا مشاور ارشد عليه نظامى  مبارزه ميكند كه خودش مشاور ارشد آن است؟

·      ايجاد جبهه دقيقاً رجعت به نقطه آغاز است، يعنى رجعت به عصر ائتلاف ها، جبهه ها، فركسيون ها، فرقه ها و... كه اين همه مخالف همان پروتوكول هاى ملى و بين المللى است كه توسط مهمترين سران اين جبهه با جامعه جهانى به امضا رسيده است. چرا ملت را با اين سياست هاى متناقض دچار سردرگمى ميكنند؟

·      ايجاد جبهه نظام را در دو سمت مصروف خواهد ساخت يعنى همه اعضاى حكومت را به دو جهت تقسيم نموده، از وزير كابينه گرفته تا معاون اول، تا وزير ارشد، لوى درستيز قواى كل، پارلمان و در هر كجا افراد نظام منقسم گرديده اند. تعهدات مردم و كارمندان نظام، دو تقسيم شده، در دو مصروفيت، در دو جهت مخالف و در دو ديدگاه مخالف... اين ها پايه هاى نظام سياسي و اجتماعى را متزلزل خواهد ساخت. اينها همه به زيان مملكت است. تداوم اين وضعيت و گسترش اين چنين تفريقگرى از توان و تحمل مردم بالاست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حقمل  | 

 

ملي متحده جبهه، تکراري لوبه!

محمد کبير حقمل

 

له ديرشو کلونو زياته موده کيږي چې افغانان د نړۍ د ملتونو په منځ کې له ټولونه سخت ژوند تيروي. دغه د تاريخ مظلومان چې کله د شاهي نازوليو له واکه خلاص او د جمهوريت په مڼه وويشتل شول، ډير لږ وخت د آرامه او نسبتا هوسا ژوند څښتنان و. دوى هماغه وخت هم له داسې ستونزو سره لاس او ګريوان و چې حل کولويې ستر اقدامات او پوره ټاکل شوي پروګرامونه غوښتل. د ظاهر شاه له حکومت نه وروسته د داوود خان پرمهال د کمونيستي ډلو زور اخيستل او ترڅنګ يې د اسلامي نهضت ځپل يوداسې حالت و چې پخپله يې زموږ ملت د يوه بدلون او قيام په لوري رهبري کاو.

بدلون ته دوو مختلفو قشرونو( د اسلامي نهضت بنسټ ايښودونکو او له شوروي نه رهبري شويو د کمونيستي ايډيالوژۍ خپروونکو) کار کاو. د هغه بدلون په پايله کې چې دداوود خان په وخت کې يې تصور کيده، بې له شکه له درېو لوريو نه يو د غلبې او مغلوبيت پولوته رسيدل، داوود خان چې په سياسي او نظامي کړيو کې يې له حده زيات کمونيستان ځاى پرځاى شوي و مغلوب لورى او د اسلامي نهضت غړي او کمونستان غالب لوري ګڼل کيدل، خو په غالبو لورو کې به يو لورى بياهم مغلوبيده څو د پوره متضادو ايډيالوژيو يو لورى په واک او وروسته دداوود خان له پرځولو بل مخالف لورى هم له واکه لرې او مات وساتي.

کمونيستان دداود خان په رژيم کې د ننوتو څخه په استفادې د 1357 کال د غوايي په اوومه نيټه د يوې کودتا په ترڅ کې واک ته ورسيدل او د داوود خان بل مخالف قشر چې د اسلامي نهضت غړي و نيم په زندان او نيم هم له هيواده بهر او يا د هيواد په غرونو کې وساتل شول او دواک ته رسيدونه بې برخې شول.

 

نه پخلاکيدونکي دښمنان

 

د غوايي له اوومې را پديخوا د افغانستان په سياسي او نظامي ډګر کې دوه ډلې مطرح وې، د ثور د اوومې ياغيان چې افغانستان يې له مرکزي حکومت نه بې برخې کړى و او ملګرو يې انقلابيون بلل او په غرونو او ګاونډيو هيوادونو کې سرګردانه او واک ته د رسيدو په لټه کې د اسلامي نهضت پلويان چې د سپيڅلې جګړې له امله يې نومونه مجاهدين ايښوول شوي و.

کمونيستان چې واک ته د رسيدو له ورځې راهيسې يې اسلام او انسان ضد سياست درلود، د افغان ملت له پراخ غبرګون سره مخ شول. ددې غبرګون پايله داشوه چې د ورځې په تيريدو سره د هغو ډلو چې مجاهدين بلل کيدل او له ښارونو بهريې د نظام د را پرځولو هڅې کولې، صفونه غښتلي او په لکونو رضاکار ځوانان ورسره ودريدل. کمونيستانو د ډيموکراسۍ د نويې دورې او د افغانستان د پرمختګ په نامه ټول هغه کسان چې له خپل دين او وطن نه به يې دفاغ کوله او يابه ددې ګومان پرې کيده په بې رحمانه توګه وهل، ټکول او له زنداني کولو وروسته به يې په ډله ييزو قبرونو کې ژوندي د خاورو لاندې کول.

کمونستانو له پيله مجاهدين اشرار(هغه کلمه چې تل د بهرنيو ګوډاګيانو د افغانستان د حريم مدافعينو ته کارولې) او مجاهدينو هم دوى د روس زامن او وطن فروشان بلل چې دغو متضادو نومونو دوى په کلونو کلونو و جنګول او زموږ په ميليونونو افغانان يې د مرګ له کومي تير کړل.

د مجاهدينو او کمونيستانو داسې کلکه دښمني وه چې په هيڅ صورت يې نرمښت د هيوادنۍ لانجې د حل لپاره نه ده پيشنهاد شوى. کمونيستان د افغانانو د دين او کلتور په ضد داسې را پاڅيدلي و چې په خپله لاره کې يې هيڅ راز انعطاف پذيري نه منله او دخپل ولس د ځپلو لپاره يې آن د هيواد له پلورلو او هيواد ته د شورويانو له راوستلو هم ډډه ونکړه.

په مقابل کې مجاهدين هم په داسې ټينګه جبهه له دوى سره جنګليدل چې حتى ځينو يې د کمونيستانو د ماتې په وړاندوينه کې د کابل د اوارولو او له سره د هغه د جوړولو خبره هم کوله، د دوستۍ او په يوه ميز کيناستو خو چا تصور هم نشواى کولاى!

 

زوړ فکر او نوى سياست

 

د هجري لمريز 1368 کال نه وروسته د افغانستان حالت نويې بڼه ونيوله. شوروي ته وفاداره کمونيست واکمنان چې کله په دې وپوهيدل چې نور نو د زړو سياستونو کارول بې ګټې او شوروي پوځ هم له افغانستان څخه په وتو دى، په دې لټه کې شول چې د خپلو مخالفينو په ليکو کې درزونه واچوي او په داسې بڼه يې مات کړي چې هم ددوى جرمونه په کې پټ شي او هم ځانونه په کې وساتي. د همدې آرمان د لاسته راوړلو لپاره يې د مجاهدينو له بيلابيلو ډلو سره تماسونه ونيول. دوى د شوروي په پوره ملاتړ د ډاکټر نجيب په مشرۍ د افغانستان د خلکو ترمنځ د ملي مصالحې غوښتونکي شول او په دې نامه چې په افغانستان کې له وينې توييدو او انسان وژنې نه مخنيوى کوي، د مجاهدينو سره د سولې لار خپله کړه. دوى له دې لارې غوښتل چې مجاهدين دداسې کړنلارې غوره کولو ته اړباسي چې پايله يې يوځل بيا په هره معنا د شوروي او کمونيستانو په ګټه وي. د افغانستان د سپيڅلي جهاد په صفوفو کې متاسفانه داسې څيرې هم ننوتې وې چې شوروي ته د هغوى وفاداريو هم کمونيستان خپلو ټولو ارمانونو ته ورسول، هم يې ددوى په جرايمو پرده اواره کړه او هم يې هيواد د يوه بل ښکاره اشغال په خولې کې ورکړ.

په افغانستان کې د شوروي پوځ قوماندان جنرال ګروموف په خپل کتاب کې څو څو ځايه د هغو پيژندل شويو مجاهد؟! قوماندانانو نومونه اخيستي چې له دوى سره يې معامله کړې او د کمونيستانو سره يې تړونونه کړي دي. له شورويانو او د کمونيستي ډلو له ځينو برخو سره د ځينو جهادي ډلو معاملو دې ته لاره اواره کړه چې تر ډيره پورې د غوايي د اوومې قهرمانان؟! د غوايي د اتمې قهرمانان؟! هم شول، د نجيب د حکومت له سقوط نه وروسته چې کله مجاهدين کابل ته را ننوتل ترډيره بياهم واک پخوانيو کمونيستانو په لاس کې لاره. دغه کار کمونيستانو ته دوه ګټې ورسولې، يو داچې دوى د شوروي په مرسته د جهادي ډلو يوه لويه برخه واخيستله او په غير مستقيمه توګه يې د هغوى په واسطه خپل شوم اهداف د افغان ملت په وړاندې لاسته راوړل او دوهم داچې د مجاهدينو ترمنځ يې د اختلاف او جګړو په بلولو سره داسې ناورين ته لاره اواره کړه چې په پايله کې يې خلکو د کمونيستانو جنايت هير کړ او دوى ددې ترڅنګ چې په يوه خواکې محفوظ پاتې شول، مجاهدين يې ملت ته په ريښتيا هم هغه څوک ور معرفي کړل چې د ثور د کودتا نه وروسته به يې معرفي کول.

 

خالد ابن وليد او پسر خوانده؟!

 

د کمونيست رژيم د وروستۍ دورې يوه پيژندل شوې او د اسلام او افغانيت په ضد جنګيدلې څيره يوه هم د د جنرال دوستم څيره وه، دوستم چې د نجيب د واک د ساتلو لپاره عسکر، قوماندان او بيا هم رهبرشو، د (سر ازما مال از شما) جنګي سياست په غوره کولو کې د 1369کال په شاوخوا کې د مجاهدينو سره د سختو جګړو په کولو هرچا وپيژانده. دده ځانګړنه داوه چې کسانو ته يې د جګړې پرمهال د هرڅه اجازه وه، ډاکټر نجيب هم په هره جبهه کې دده برياليتوبونه له شوروي نه په راغلو پيسو او افتخاري لقبونو لمانځل. دى چې له څو کلن جنګ وروسته د واک ستر هوادار شو په نامعلومو دلايلو يې له نجيب نه مخ واړاوه(ښايي د هغه اوښتل هم د کمونيستي رژيم په بقا نه اعتقاد وي چې هغه مهال يې د پاتې کيدو امکانات له نشت سره برابر وو) او دده په وينا کابل ته د مجاهدينو د راوستو وياړ يې تر لاسه کړ. کابل کې د مجاهدينو لومړى جمهور رئيس حضرت صبغت الله مجددي په دوستم داسې مين شو چې دده له ټولو جنايتونو سره سره يې ورته د خالد ابن وليد لقب ورکړ.(خالد ابن وليد د اسلام هغه زمرى و چې تر قيامته به ورباندې اسلامي تاريخ وياړي، خو د حضرت صاحب په خالد؟! به کوم تاريخ افتخار کوي؟) دارنګه د مجاهدينو يوه بل رهبر استاد رباني هم دوستم ته زوى ووايه او  په ډيره ښه توګه يې ولمانځه.

د کمونيستانو نور قوماندانان او جګپوړي پوځي افسران هم د خاصو کړيو لخوا ولمانځل شول او د روس په اشاره هغوى هم خپل هدف ته د رسيدو داسې لاره غوره کړه چې هم يې سر محفوظ پاتې شو او هم نوم. له دغو امکاناتو نه په استفادې کمونيستانو داسې شرايط ځان ته مساعد کړل چې ددوى د جرمونو په يادولو سره هر څوک بايد د دوى نه وروسته جرمونه هم يادکړي او په دې توګه ددې دواړو ترمنځ يوه اړيکه پيدا شوه.

 

د مدينې ميثاق

 

د 1370 کال نه را په ديخوا په افغانستان کې د ډلو، اتحادونو او جبهو جوړولو لړۍ نه يواځې داچې پاى ته و نه رسيده، بلکې نور يې هم زور واخيست. يووخت چې دکابل په څو کوڅو او ارګ کې د رباني پاچاهي وه، د کمونيستانو په ګډون څو ډلو د وخت د لومړي وزير ګلبدين حکمتيار په وړاندې جبهه جوړه کړه. له دې جبهې نه څو مياشتې نه وې تيرې چې حکمتيار او حضرت صاحب د ملي تفاهم په نامه د رباني په ضد جبهه جوړه کړه، چې بد بختانه په دې کې هم کمونيستان( په تيره دوستم) په پوره توګه دخيل او برلاسى و.

په افغانستان کې د طالبانو را پيداکيدو نه وروسته هم د جبهو جوړولو ادامه پيداکړه او خداى مې دې غاړې نه بندوي، د هندوکش شمال ته به په کال کې دوه درې جبهې جوړيدې او ماتيدې. دې حالت د 2001 د سپتمبر له يوولسمې وروسته چې افغانستان له نوي حالت سره مخامخ شو، هم ادامه پيداکړه. کله چې د امريکې د B52  پر مټ د رباني شمال ټلواله کابل ته راغله له لويديځوالو (چې ځانونه يې تکنوکراتان بلل) سره يې لاس يو کړ. استاد رباني داځل د افغانستان اوسنى ولسمشر چې دى يې د ارګ له خوندورې چوکۍ ليرې او خپله ورباندې کيناست، خپل زوى وباله. په حقيقت کې دا لوبه د بن له تړون نه را پيل شوه، هغه تړون چې استاد رباني او ملګري يې چې د جهاد وياړ ټول په خپل نامه ثبتوي، له يوې بلې مخالفې ډلې سره چې دوى يې يو وخت په ارتداد کې هيڅ شک هم نه در لوده يوځاى شول او آن تر دې چې ډيرو يې د هغوى د لاس لاندې کار هم پيل کړ. داټوله لوبه دوى وطن ته د خدمت په لاره کې د قربانۍ په نامه وکړه خو په دې ټول هيوادوال پوهيدل چې د امريکې زور او ددوى ناتواني دوى دې ته اړ کړل څو په دې ډرامه کې همداسې رول ولوبوي.

د 2004 کال نه را پديخوا د رباني او نورو مجاهدينو ډلې په پرله پسې توګه د بشر د حقوقو د نړيوالو سازمانونو تر بريدونو لاندې راغلې. دوى د بشري حقونو ناقضين وګڼل شول او ددې ترڅنګ يې په حکومتي ادارو کې هم هغه زور چې د کرزي په لومړيو وختونو کې يې لاره، له لاسه ورکړ. له بل لوري د افغانستان د لانجې اوږديدو او له طالبانو او حکمتيار سره د حکومت د جوړجاړي اوازو دوى نور هم په انديښمن کړل او داسوچ يې ورته پيدا کړ چې که چيرې طالبان او ياهم حکمتيار سياسي فعاليتونه پيل او له جګړې لاس واخلي، ښايي ددوى شعار چې د جهاد له نامه سره يې زور څه ناڅه زيات و، کمزورى او له پامه ولويږي، نو له بلې لارې يې ګټه واخيسته او د يوې نويې جبهې په جوړولو يې لاس پورې کړ.

له څو مياشتو راهيسې د افغانستان په سياسي کړيو کې د رباني په مشرۍ د يوې ډلې د جوړيدو خبرې کيدې، خو څو اونۍ وړاندې دغه ډله په رسمي توګه اعلان او غړي يې هم څرګند شول. په دغه ډله کې چې ملي متحده جبهه نوميږي، په ائتلافونو کې بلدو جهادي ډلو، د کمونيستي رژيم او همدارنګه د شاهي کورنۍ له ځينو غړو سره نويې جبهه جوړه کړه او يوځل بيايې له دې لارې هيواد ته د خدمت کولو؟! هوډ څرګند کړ. د افغانستان خلکو چې ددغې جبهې له غړو سره ښه آشنا دي له همغه پيل څخه ددې جبهې په وړاندې خپل دريځ په ډاګه کړ. ځينو جهادي ډلو او اشخاصو هم په دې اړه خپله لاره مشخصه کړه او له دغې جبهې سره ونه دريدل. استاد سياف چې د رباني د اتيايمې لسيزې ډير نژدې ملګرى پاتې شوى، هم په دې جبهه کې ورګډ نه شو، همدارنګه محقق هم له جبهې څخه دباندې پاتې شو.

له پيژندل شويو کمونستو مشرانو لکه علومي او ګلاب زوى سره د رباني يوځاى کيدل هغه څه و چې يو ځل بيا يې د جهاد او مجاهدينو په وړاندې دده نيت او کړنلاره څرګنده کړه. ډير مجاهدين په دې اند دي چې په دې برخه کې له رباني څخه ګيله کول يو پرځاى کار ځکه نده چې دى په داسې ائتلافونو او جبهو کې آن د جهاد له دورې بلد ده. ده خو چې له کله نه په شمال کې له کمونيستي رژيم سره خبرې پيل کړې او بيا دده تنظيم ته وفادار ځواکونه له شمالي څخه د دوستم او بابه جان له لوري کابل ته راننوتې هماغه وخت له کمونيستانو سره خپله مينه څرګنده کړې وه نو اوس ترينه د ګيلې کوم ځاى پاتې دى چې خلک يې ځنې کوي. په زړه پورې خبره خو لاداده چې ښاغلى؟! رباني خپلو دغو اعمالوته دينې بڼه هم ورکوي او يو رنګ قياس ورته پيداکوي. په ريښتيا هم ده ديني فلسفه لوستې او په هغې کې استاد ده، له کمونيستانو سره د وروستۍ ګدې جبهې د اعلان په ورځ ده په ډاګه وويل چې دا په مدينه کې د حضرت محمد(ص) هغه تړون ته ورته دى چې د مدينې له ټولو مسلمانو او غير مسلمانو اوسيدونکو سره يې وکړ. ده دغه تړون(ميثاق مدينه) ته ورته وباله، خو نه پوهيږو دى له دې ناخبره و او که يې په هغې سترګې پټولې چې د مدينې تړون ولې او څنګه وشو.

ټولو ته ښکاره ده چې د مدينې ميثاق د مدينې د ټولو اوسيدونکو او حضرت محمد (ص) ترمنځ د مدينې څخه ددفاع په خاطر وشو، هغه هم په داسې توګه چې د مسلمانانو لورى پکې حاکم او پوره برلاسى و، خو د اوسني تړون کوم ځاى د مدينې ميثاق ته پاتې کيږي، اوس رباني د کوم هيواد دفاع له چانه کوي، دى ددغې جبهې له لارې دکوم هيواد ځمکنۍ بشپړتيا او سياسي آزادي ساتي، افغانستان خو ده لا له وړاندې له دغو شيانو نه خلاص کړى دى. دوهم ټکى دادى چې د مدينې په ميثاق کې حضرت محمد(ص) پوره واک درلود او د تړون په ټولو برخو حاکم و، اوس رباني په دې ډلو چې ده ورسره جبهه جوړه کړې ده ترکومه حاکم ده او خپل اهداف ورباندې عملي کولاى شى. موږ خو په دې فکر يو چې اوس خو دده کوم هدف چې ديرش کاله وړاندې يې د هغه هدف د لاسته راوړلو لپاره پاڅون وکړ، په پوره توګه دده په وړاندې مسخه کيږي او مسخه کوونکي يې بيا دى په خپله جبهه کې سره را ټولوي، همدا اوس د افغانستان 14 کلن جهاد ته توهين کيږي او په ډير وياړ سره د هغو وطن پلورونکو عکسونه ليږدول کيږي چې دافغانستان ملت يې په روسانو خرڅ کړ، آيا په دې برخه کې به د رباني جبهه د مدينې د ميثاق معنا ولري.

زموږ په ګومان خو د افغانستان د تباهۍ ژونديو لوبغاړو ددې ملت په وړاندې خپل هدف ته د رسيدو داسې هڅې وکړې چې هم يې دين وشرماو او هم وطن، له دې امله که هرڅوک نن له هرچا سره ائتلاف کوي او يا هم جبهه جوړوي، نو مخه يې څوک نشي نيولاى، خو يوڅه چې سړى ژړوي هغه داده چې دوى اوس هم له دين څخه هماغسې استفاده کوي لکه چې داڅو کاله يې کړې ده. د افغانستان ملت نه غواړي نور هم خپل دين دداسې چا په واسطه سپک وويني چې هغوى هيڅکله ددين د تعالي لپاره کار نده کړى.

د افغانستان ملت په داسې حال کې ددې جبهې ننداره کوي چې د ورته جبهو له امله يې اوس هم په خروارونو غمونه مخ ته پراته دي، داچې دغه جبهه به نور څه نوي ګلان را و ټوکوي، دا له وخت نه وړاندې خبره ده او راتلونکى به يې څرګنده کړي.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حقمل  | 

جبهه متحد ملى!

 

جمع تفريق شده مساوی است به...؟!

 

محمدآصف

قسمت اول

در آغاز ميخواهم چند نكته در باره پيش زمينه هاى جبهه به رشته تحرير درآورم. ولى فى البديهه خاطره يى به يادم آمد. در اوسط سال ۱۳۸۵ شوراى ملى (ولسي جرگه) قانون تخلف اطفال را با بى صبرى تمام، با چند جفت تعديلات و اضافات تصويب نمود، اما كاش قانون تخلف ((بزرگان)) هم وجود ميداشت تا حد و مرزى براى ((سياست كاران)) وضع ميكرد!

 متاسفانه كشورهاى فقير هميشه دچار بحرانهاى سياسي، منجمله كمبود ((سياسيون)) لايق، مخلص و وطندوست ميباشد. همين نقيصه باعث شده تا كشور ما مادام العمر در پسماندگى، تنش، تصادمات و سياست بازى ها بسر ببرد. انچه در سياست مهم است، تشكيل نهاد سياسى يا جبهه سياسى نيست، بلكه مهم اين است كه مشخص گردد، براى چه هدف بايد جبهه سياسى ايجاد شود؟ از جانب ديگر دانستن وقت، شرايط و نزاكت هاى محلى، منقطقوى و جهانى نيز از ضروريات اوليه سياست ميباشد. در سياست اهداف بايد قابل تطبيق و قابل اجرا باشد. يك حزب سياسى وقتى موفق هست كه اهداف آن آسان، سهل، بدون تصادم و در عين حال قابل پذيزش باشد. اما متاسفانه در جبهه متحد ملى اينطور نيست. اولين عيب جبهه در اهداف آن نهفته است. اهداف جبهه در قدم اول با قانون اساسى در تصادم و مغاييرت است.

در قدم دوم، و با درنظرداشت شرايط و احوال كنونى در افغانستان، اهداف اين جبهه با آرزوها و خواسته هاى مردم، تكراراً ميگويم، در همچو شرايط، سر آشتى ندارد. مردم نان ميخواهند، تعليم ميخواهند، امنيت ميخواهند، مسكن ميخواهند، آبرو ميخواهند، برق ميخواهند و.... اما جبهه متحد، مردم را به قيام، مبارزه و اهداف قدرت طلبانه فرا ميخواند. اهداف جبهه مغلق، پيچيده و غير عملى است. فريبنده و جادوى است.

عيب سوم جبهه اين است كه، تغييرات انقلابى، فورى، عاطفى و احساساتى ميخواهند. رهبران اين جبهه از مدينه فاضله، جهان آيديال و جنت هاى موعود، صحبت ميكنند، در حاليكه شرايط جامعه افغانى، واقعيت هاى ميدانى، امكانات و توانمندى ها، عواقب امور و ديگر مسائل حاد و حساس را سخت از نظر انداخته است.

عيب چهارم جبهه اين است كه آنها جنت موعدى را كه ترسيم مينمايد اولاً قابل دريافت و دسترس نيست و اگر باشد هم، براى مردم عام نيست بلكه براى گروه هاى هست كه در راس جبهه قرار دارند و آنهائيكه خود را در انزو يافتند و ميخواهند مجدداً مطرح و در صحنه باقى بمانند.

عيب پنجم جبهه اين است كه انها براى تحقق اهداف مقطعى، موقت و گزرا، ميخواهند (ثوابت) جامعه و نظام را تغيير دهند. آنها براى تقسيم قدرت ميخواهند، اريكه ها را مطابق افراد عيار سازند. هر كسى درين جبهه قد و اندامى دارد، مطابق همان قد و اندام و متناسب به آن، چوكى ها ميسازند.

عيب پنجم جبهه اين است كه آنها توانمندى كم و شعارهاى بسيار دارند، آنها به ظاهر مطابق توقعات و انتظار مردم صحبت ميكنند ولى براى مردم چيزى براى اعطا كردن ندارند. جبهه جز اينكه به مردم تفنگ بدهند، به مردم حس نفرت آفرينى بدهند و يك بار ديگر از آنها منحيث ابزار استفاده كنند، ديگر چيزى داده نمى تواند.

عيب ششم جبهه اين است كه گروه ها بسيار ناهمسان، متباعد، مفترق، كينه توز، عقده يى و غرضى در آن گرد آمده اند. هر آن كسى كه در جامعه خود را محروم فكر ميكند، به جبهه مراجعه نموده. خيلى ها ميخواهند احساس محروميت خود را در اشتراك با جبهه، تلافى كنند و كاذبانه به خود تلقين كند كه ((آينده از آن ما خواهد بود)).

عيب هفتم جبهه اين است كه در رهبرى آن افرادى قرار دارند كه از قانون و عدالت در حذر و خطر هستند. اكثريت آنها از عدالت بيم دارند، از ديده بان حقوق بشر بيم دارند و بالاخره از ثبات و پختگى نظام بيم دارند. چون مصلحت هايشان با آشوب و گدودى گره خورده، ازينرو ميخواهند جوى ايجاد كند كه فقط براى ((ابناى زمانه)) مساعد باشد.

عيب هشتم جبهه اين كه آنها با جبهه گيرى عليه دولت، ثابت ساختند كه تحليل شان از افغانستان ناقص است. جبهه بايد ميدانست كه افغانستان و مردم ستمكشيده اين سرزمين به تحَّزب نه، بلكه به توحيد نياز دارد. درست است كه داشتن حزب سياسى حق مشروع است، اما در شرايط كنونى همه ميدانند كه جبهه چه ميخواهد و چه مرامى در پيش دارد. هرچند جبهه خود را تزكيه ميكند، ولى حقيقت اين است كه مردم توقعاتى ديگرى دارد. وحدت افغانستان جز در تقويت و جامع ساختن دستگاه دولتى در احزاب قطعاً متوقع نيست. چون جامعه ما سخت پسمانده، ضعيف، محتاج و مبتدى است، ازينرو به نظرم بهترين هاى افغانستان كسانى هستند كه حساسيت ها، نزاكت ها و فاكت هاى كشور، منطقه و جهان را درك نموده، نگذارند مردم در مقابل هم و يا هم در مقابل نظام مركزى خود واقع گردنند.

 

v  ملاحظاتى بر تركيب، اهداف، ديدگاه و افكار جبهه

تركيب:  استاد ربانى (وكيل)، مارشال محمدقسيم فهيم (مشاور ارشد رئيس جمهور)، محمداسماعيل خان(وزير انرژى)، احمدضيا مسعود (معاون اول رياست جمهورى)، محمديونس قانونى (رئيس ولسى جرگه سابق وزير در حكومت)، هلال الدين هلال (وكيل، سابق معين وزارت داخله)، قدريه يزدان پرست (وكيل)، انجينر عاصم (وكيل، سابق معين وزارت مخابرات)، فضل كريم ايمان (وكيل)، مصطفى ظاهر (رئيس اداره حفظ محيط زيست)، سيدمحمدگلابزوى (وكيل)، قاضى محمدامين وقاد، غلام محمدنعيم فراهى (وكيل)، نورالحق علومى (وكيل)، حبيب الله هلمندى (وكيل)، حاجى اميرلالى (وكيل)، حميدالله توخى (وكيل)، تاج محمد وردك (وكيل)، عبدالخالق مجاهد (وكيل)، جنرال دوستم (معاون سرقوماندانى اعلى قواى مسلح)، احمدشاكر كارگر (وكيل، وزير سابقه در حكومت كرزى)، شاه مردان قل (وكيل)، محمدمنصور نادرى (وكيل)، محمداكبرى (وكيل)، صادقى زاده نيلى (وكيل)، زاهدى هزاره، احمدى جرغى، سرمچار (وكيل)، مصطفى كاظمى (وكيل، سابق وزير در حكومت كرزى)، داكتر راحله (وكيل)، صديق چكري، عارف سرورى (سناتور)، سيد نورالله، شاه مردان قل (وكيل).

 

عمده ترين اهداف جبهه:

§        تغيير نظام رياستى به صدارتى يا پارلمانى

§        تغيير شيوه راى دهى، جبهه بجاى راى مستقيم غير قابل انتقال، آنرا به راى تناسبى محول نموده بجاى افراد، ميخواهد راى به احزاب و كانديدان احزاب داده شود. جبهه بدين باور است كه راى مستقيم غير قابل انتقال باعث شده تا پارلمان امروز، پارلمان غير واقعى، ناشايسته و ناكام باشد.

§        انسجام دوباره احزاب در جبهه متحد (۱۵ حزب در جبهه جمع شده اند). البته احزاب موجود در جبهه، قوت مردمى خود را كاملاً باخته، چون كارى به تنهايى انجام داده نمى توانند ازينرو ميخواهند در يك حزب واحد مقتدر گرد آيند.

§        انتخابى شدن والى ها

§        تلاش براى هماهنگ سازى فعاليت نيروهاى خارجى با نيروهاى امنيتى افغان، يعنى قانونمند شدن حضور نيروهاى خارجى در كشور.

§        راجع به وضع اقتصادى، جبهه خواهان عرضه خدمات اجتماعى، مانند ايجاد بيمه ها، تاديه سبسايدى ها، تامين سيستم كوپونى و غيره خدمات اجتماعى است، كه به نحوى انتقادى است از نحوه پذيرش اقتصاد بازار.

§        به رسميت شناختن خط ديورند

پروگرام هاى اوليهء جبهه:

·                  جبهه ملى خواهان تدوير كنفرانس بين المللى، پيرامون اوضاع افغانستان ميباشد. جبهه از وضعيت فعلى راضى نبوده و خواهان مشاركت بين المللى در ايجاد راه حل قضاياى افغانستان ميباشد.

·                  به ادامه تصويب منشور مصالحه ملى مجلس ولسى جرگه، جبهه ملى اظهار آمادگى دارد، تا با گروه هاى مسلح (طالبان، حزب اسلامى و ديگران) كه قانون اساسى رامى پذيرند، مذاكره نموده و آماده تفاهم مى باشد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حقمل  |